X
تبلیغات
رایتل

هیچستان ♪

آدمک آخر دنیاست بخند...

جمعه 15 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 06:00 ق.ظ

روز خوب

امروز روز خیلی خوبی بود ... کلی بارون اومد  

بعد از بارون هم برف شروع شد . با مامان و نگار رفتیم خیابون . کلی راه رفتم توی اون هوای سرد .  

فقط قسمت بده ماجرا این بود که چون خیلی توی هوای سرد راه رفتم پای راستم شدید گرفته و درد میکنه . 

 

میخواستم یه پسته کامل بنویسم دیدم واقعا خسته ام !   

بعد همین ارسال و ویرایش میکنم و توش خاطره ی امروز و مینویسم .   

فعلا این تاپیک و زدم که بگم مهدی از بیمارستان مرخص شد ... 

خدا جونم شکرت  

 


 

 

اینم  خاطره ای که میخواستم بنویسم !

صبح تا ساعت 7 بیدار بودم . ساعت 6 که میخواستم بخوابم از پنجره که بیرون و نگاه کردم دیدم یه مه غلیظ قشنگ خیابونو پوشونده و داره بارون میاد ! خیلی حالم جا اومد .

ساعت 9 بیدار شدم که برم خیابون و با خواهر کوچولوم راه برم . ولی دیدم هم بارون تموم شده و هم مه . این شد که بی خیال شدم !

ظهر تا بعد از ظهر مثه خلا شده بودم ! هی میپریدم بالا و پایین یا سر به سر نگار میذاشتم . کلی باهاش بازی کردم و دنبالش دوییدم ! یا یهو شروع میکردم آواز خوندن ! (کلا حس میکردم خوشی زده زیره دلم ! ) . دوباره همون موقع بود که بارون شروع شد . با ذوق دوییدم پشته پنجره ! مامانم خندش گرفت و گفت بارون ندیده که نیستی !

منم همون جا گیر دادم که مگه قرار نبود من و ببری خرید ؟! خب الان بریم !

مامان گفت تو هوا به این سردی ؟

خلاصه با کلی اصرار و قول دادن به اینکه منو نگار هر دوتامون لباسای گرم میپوشیم قبول کرد .

به خاله و دختر خاله ام زنگ زدیم و اونا هم اومدن . کلی تو راهنمایی راه رفتیم ! منم همون جا به صورت خیلی غیر منتظره تصمیم گرفتم که بعده 5 سال یه پالتو بخرم ! (اصولا من همیشه سویشرت میپوشم و کاپشن و پالتو نمیپوشم چون خیلی گرمایی ام.)ولی خب هوا خیلی سرد شده و خریدم دیگه !

بعدم مامانم خریدای سوغاتی مامان بزرگ رو که قراره برن مکه خرید . (مامان بزرگم به مامانم پول داده که از همین جا سوغاتی ها رو بخره! خب حقم داره طفلک از یه طرف خیلی براش مهمه که سوغاتی بخره از یه طرفم تو مکه نمیتونه بره بازار با پا دردش و اینا )

بعدم که یه روسری خریدم و برگشتیم ! (روسری هم مثلا سوغاتی مامان بزرگم قراره باشه !مدل روسریشو رنگ سفیدشو واقعا دوست دارم ! )

تو راه برگشتم که یهو هوس همبرگر کردم و رفتیم فست فود و کلی خوردم !

اینقدر راه رفتیم که مچه پام شدید درد میکرد (کلا مفصل پام حساسه باید گرم نگهش دارم !) و بعدم که دردش شدیدتر شد و کله پامو گرفت ! هیچی دیگه شب و نخوابیدم و ساعت 7 صبح خوابیدم !

یادم رفت بگم ! نوید (خارخاری) و نیما (تیمون) هم از کیش برگشتن . نیما برام همون کیف و کفشی و آورده بود که تو نمایندگی زیرو جوجو مشهد دیده بودم و میخواستم بعدا برم بخرم . بعد که کیف و باز کردم ضده حال خوردیم و دیدیم رنگ کیف و آقاهه اشتباهی داده ! این شد که رفتیم نمایندگی مشهدشو اینجا رنگشو عوض کردیم ! (الان که از کیش اینا رو آورد برام دقیقا قیمتش نصفه قیمت اینجا درومد! عجب! ) و کلی خوب بود ! چون من واسه هر چی پول بدم واقعا برام زوره که واسه کیف و کفش پول بدم !

بعدم که نوید تعریف کرد که نیما چه بر سره این امیر (پسر عمم که ازش متنفرم ! ) درآورده و من کلی کیف کردم ! نوید میگه دوسته امیر هم که باهامون بود اولش با امیر بود ! ولی همین که با نیما دو کلام حرف زد از راه به در شد و شد همدست نیما واسه اذیت کردن امیر ! مثلا شبا یهو از رو تخت پرتش میکردن پایین ! نوید میگه تو مغازه ها که میرفتیم این دو تا هم باهاش میرفتن و حداقل موقع خرید 15 دقیقه با فروشنده به امیر میخندیدن !

بابام به نیما گفت چرا این قدر بچه خواهرم و اذیت میکنی آخه تو بچه !؟ نیما هم گفت خب به من چه مثلا وقتی شیشه مغازه رو نمیبینه و با دماغ میره تو شیشه انتظار دارید گریه کنم !؟ بابام به زورجلو خندش و گرفت !

نیما هم ادامه داد ! یا مثلا وقتی رفته تو مغازه و با فروشندهه قهر میکنه و تا تخفیف و نگیره میگه رمزه کارتو وارد نمیکنم انتظار دارید اخم کنم ؟!

نوید اینجا گفت آره تو هر مغازه ای که میرفتن و امیر میخواست تخفیف بگیره نیما فوری میپرید وسط و به فروشنده میگفت اگه تخفیف ندی امیر رمز و بهت نمیده ها !!!

میگه فروشنده ها همه نیما رو شناخته بودن! نوید میگه کار به جایی رسید که فروشنده دلش واسه امیر سوخت و به نیما و دوسته امیر گفت اذیتش نکنید گناه داره ! بیا عمو جون یه چیزی بدم بخری !

و همه به این نتیجه رسیدیم که بی خود نیست امیر همیشه دنبال اینه که نیما رو همه جا و تو هر سفری بپیچونه !

حقشه ! دلم خنک شد !