هیچستان ♪

آدمک آخر دنیاست بخند...

چهارشنبه 10 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 10:32 ب.ظ

تصمیم ...

آدما وقتی حرمت ها رو میشکنن دیگه با هیچ محبت و رفتاری نمیتونن اون زخم و به طور کامل ترمیم کنن.

من یا تصمیم نمیگیرم یا وقتی گرفتم اجراش میکنم

میخوام قانون هایی رو که با عقایدم ناسازگاره بشکنم

مگه چند بار زندگی میکنم که با عقاید دیگران زندگی کنم؟

البته این عقاید مربوط به اعتقادات دینی نیست .

اعتقادات دینیم تقریبا مشابهه باهاشون! بیشترین اعتقادات سره مسائله سنتیه! من یه آدم سنتی گرا نیستم! حالا هی سنتی رفتار کنید! با سنت مخالف نیستم ولی تا جایی که زندگیم و مختل نکنه! سنتی هستید واسه خودتون باشید! چرا زندگی منو باهاش بهم میریزید و لذت های خیلی پیش و پا افتادم و ازم میگیرید! ؟

حالا همه ی اینا به کنار خودخواهی ها و بی منطقی ها به کنار! نمیخوام دیگه خوب باشم .بسه این همه چیزی نگفتم ...

بسه سکوت جلوی خونوادم...جلوی دوستام ... جلوی همکلاسی ها ...

نمیخوام دله کسی نشکنه . به قوله نازگل چرا من همیشه باید نگرانه دله بقیه باشم ؟ چرا بقیه نگرانه دله من نباید باشن ؟

الان واقعا میدونم کسی نمیتونه بفهمه دارم چی میگم

ولی عیب نداره . الان به فاز ثبوت رسیدم! دیگه متنفر نیستم ! ولی رو تصمیم هستم . احساس تغییر میکنه ولی تصمیمات نه


پی نوشت :

- تا آخرش داداشیم میمونه . گلایه ای ندارم . آدمه نمک نشناسیم نیستم ... درسته آخرش بد بود ... ولی دلیل بر بد بودنه مدت زمانه قبلش نمیشه... اینم یکی از عادتهای بدم که باید درستش کنم.همیشه به آخر نگاه میکنم !

تو این مدت خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و خیلی چیزا تغییر کرد . (این پی نوشت هم واسه جواب سوالای شما دوستام)


- حالا که دوباره میلاد اومده تو مغزم ! دوست دارم داستانمو ادامه بدم که مثه شروع داستان که خیلی راحت با نوشتن حسمم کم رنگ میشد دوباره این اتفاق بیفته یادتونه گفتم ؟ نوشتنه این داستان کمکه بزرگی بهم کرد


- شاید درک کردنه احساسات اخیره من و تصمیماتم واسه بقیه غیرممکن باشه و من و آدمه بد و بی انصافی بدونید.ولی مطمئن باشید تا جای کسی نباشید نمیتونید موقعیتشو درک کنید . یکم بد بودن شاید خیلی از مشکلاتو حل کنه