X
تبلیغات
رایتل

هیچستان ♪

آدمک آخر دنیاست بخند...

سه‌شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 12:47 ق.ظ

خاطرات یک احساس21

ببخشید وقت نمیکردم داستانمو آپ کنم عوضش چند تا قسمتو با هم گذاشتم

واسه خوندنه بقیه داستان برید ادامه ی مطلب


یه مدت گذشت و من با ابی مثلا دوست بودم. ولی واقعا سرد برخورد میکردم و کلی ازش دوری میکردم. گاهی هم واسه اینکه حرصه میلاد و در بیارم میرفتم و باهاش مثلا به حسابه دردودل از ابی میگفتم .اونم هی سعی میکرد به بهونه های مختلف بره و حرفامو نشنوه.

تا اینکه ابی یهو گذاشت و رفت.بدون هیچ حرفی. اینجا دلم خیلی گرفت.نه واسه رفتنه ابی واسه اینکه حس کردم همه ی پسرا آشغالن.

با هر بدبختی بود گوشی نیما رو یواشکی برداشتم و یه سیم کارت که خودم داشتم و توش گذاشتم تا با میلاد حرف بزنم.میخواستم به بهونه ی پسورده یوزرم تو سایتش بهش زنگ بزنم( تویه خاطره ی قبلی یه جا اشتباه کردم . اون موقع یوزره آفتابگردونم و حذف نکردم چون میلاد اون زمان که دروغکی گفتم ابی دوست نداره تو سایتت باشم و حذفم کن حذف نکرد و پسوردم و عوض کرد و نتونستم حذف کنم ولی بعده گرفتنه پسوردم حذف کردم ) خلاصه اول زنگ زدم و هیچی نگفتم.شمارمو نداشت.گوشیو برداشت و با یه حالته آروم و خیلی بامزه گفت سره کلاسم! و یهو قط کرد. بعدش اس داد که شما ؟ منم منتظر شدم که کلاسش تموم شه و بهش اس ندادم و زنگ زدم دوباره.گوشیو برداش.هنوز گفتم سلام نگینم کارت دارم . با یه حالت تمسخر گفت نه نه ! واستا! اول بگو بیبنم چه خبر از عشقت ابی؟(اون زمان تو وبلاگم نوشته بودم که ابی یهویی رفته و میلاد خونده بود)

 منم گفتم اسمه اونو جلوم نیار باشه ؟ دوباره با یه حالته خونسرد و تمسخر آمیز گفت : " هه هه هه ! لابد اونم مثه من ترک کردی ! لابد به اونم گفتی عاشقشی و ولش کردی ! حتما به اونم خیانت کردی !نگین تو چرا اینقدر پسر بازی! هر روز با یکی هستی . اول که با من بودی حالا با این . بگو ببینم قبل من با کی بودی ؟ حتما الانم یه سوژه ی جدید پیدا کردی..."

 منم که حسابی قاطی کرده بودم و به زور جلوی گریمو میگرفتم گفتم تو که گفتی منو تو هیچ وقت با هم دوست نبودیم ...

اونم در کماله تعجب صداشو برد بالا و گفت چرا منو تو با هم بودیم که تو رفتی و با یکی دیگه دوست شدی و دوباره شروع کرد به تهمت زدن که من زدم زیره گریه و گفتم میلاد خفه شو ... اونم خندید و به حرفاش ادامه داد . که همونجور که داد میزدم و گریه میکردم گفتم میلاد به خدا اگه بس نکنی رگمو میزنم ...

میلاد هم گفت هر غلطی دلت میخواد بکن ...

گوشیو قطع کردم و رفتم رگمو بزنم! ( نمیدونم تا حالا این حالتو داشتید یا نه.اینکه واقعا نمیخواید بمیرید! ولی واسه اینکه حاله یه نفر رو بگیرید بخواید خودتونو بکشید! ) منم نیمخواستم واقعا بمیرم ولی اگه یه عامله خارجی (حالا هر چی ) مانعم نمیشد از رو لج واقعا این کارو میکردم!

خلاصه من رفتم هر غلطی که دلم میخواد بکنم! که میلاد زنگ زد .جواب نمیدادم...هی زنگ میزد ...تا اینکه جواب دادم.

آروم شده بود و مهربون...اینم دیالوگمون

میلاد:چت شده نگین آخه یه دوست پسر ارزشه اینو داره که تو رگه خودتو بزنی ؟!

نگین:میلاد واقعا روت بالاس! من به خاطره حرفای تو میخواستم خودمو بکشم

میلاد: خب من که گفتم هر غلطی میخوای بکن

نگین:آره پس چرا بعدش زنگ زدی؟

میلاد: ...

نگین : چیه آقا میلاد ؟ دیگه من عاشقه تو نیستم . خیلی وقته فراموشت کردم . تو فقط خواستی منو بشکنی.ولی من هیچ وقت ازت به دل نمیگیرم.باشه اون دنیا خدا میدونه و قلبه من

میلاد:نگین من هیچ وقت نمیخواستم اذیتت کنم...

نگین: با یه خنده ی تمسخر آمیز گفتم چرا اینقدر دروغ میگی ؟

میلاد:نگین بگو چی اذیتت کرده تا بهت توضیح بدمش...

نگین: یکی دو تا نیس که

میلاد:خب هر چی هس من میشنوم

خلاصه هر چی بود تو دلم و گفتم.اینکه چرا وقتی با باران بودی حتی لب گرفتنتم واسم میگفتی.چرا هی بارانو تو سره من میزدی . و همه چی ...

میلاد یه نفسه عمیق کشید و گفت نگین این به خاطره خودت بود ...به خدا به خاطره دله خودت بود ... من نمیخواستم اذیتت کنم.میخواستم از من متنفر شی نگین ... نگین خدا شاهده من تو رو دوست داشتم . خیلی بیشتر از باران.و اشتباهم این بود که همزمان دو نفر رو دوست داشتم و شاید تو رو خیلی خیلی بیشتر از باران... نگین به خدا اگه مشهد بودم یا شیراز بودی ...هزاران بار بهت گفتم جز تو با هیچکی نبودم... من نمیتونستم واسه دفعه ی دوم تو عشق ریسک کنم...نگین من وقتی گفتم عاشقت شدم دروغ نگفتم. ولی به منم حق بده . نمیخواستم این عشق بزرگ شه تو قلبم . چون میدونم رسیدنه منو تو محاله...

گفتم میلاد اگه میدونستی محاله چرا شروعش کردی که من اینجوری شه وضعم...

میلاد گفت نگین من سکوت میکنم تا تو هر فحشی دوست داری و لایقمه بهم بدی ...بگو نگین...

گفتم نه . میدونی که اهله فحش نیستم . اهله گلایه هم نیستم ...

میلاد گفت ولی من منتظرم ...

منم سکوت کردم ...

هر چی بود و بهش گفتم و اون توضیح میداد ...

مرتب بهش میگفتم من دیگه عاشقت نیستم و اون با مهربونی میگفت میدونم ...

کلی باهاش خشک حرف میزدم ... عصبانی ... ولی میلاد آروم بود وساکت و فقط میگفت نمیخواستم اذیتت کنم ...

آخرشم گفت منتظره اون دنیا میمونم که خدا بینه منو تو قضاوت کنه ... اون وقت میفهمی خیلی در موردم اشتباه کردی...

بعدم که شروع کرد حرف زدن که باید خیلی درس بخونی و دیگه با هیچ پسری دوست نشو منم نمیخوام با دختری دوست شم . این رابطه ها آخر عاقبت نداره ! من از اولش میدونستم ابی آدمه آشغالیه!!! باید بچسبی به درس و مدرست.دانشگاه یه جای خوب قبول شی . خودتو درگیره این چیزا نکن . به ابی هم فکر نکن دیگه تموم شد !!!(دقت کردید چه قدر شیطونه این میلاد؟! الهی بگردمش وقتی اینجوری میکرد عینه بچه ها جیگر میشد! )

بعدم گفت عشقتو بده به خونوادت.نه به پسرایی که ارزششو ندارن ... گفت تو خیلی خوبی . مطمئن باش زندگی خوبی میتونی داشته باشی

بعد از این یاده اون قرصای بدن سازی که نوید مصرف میکرد افتادم. و اینکه میلاد بدنسازی حرفه ای کار میکنه. یهو بهش گفتم میلاد این قرصا چیه ؟! خندید گفت تو دیگه اینو واسه چی میخوای ؟ گفتم حالا بگو ! بعد برام توضیح داد و اینکه ضرر داره . گفتم آخه نوید ازینا میخوره بعضی وقتا ...بعد بهم گفت بهش بگو خیلی اینا مزخرفه نخوره.کلی تخصصی برام توضیح داد و بعد که دید ساکتم گفت البته! من با ورزش هیکلم این شده ها ! حتی یه دونه ازین قرصا نخوردم! یهو خندیدم ...اونم خندش گرفت ! (خیلی پسره ساده ای بود ...برخلاف چیزی که نشون میداد.و من سادگیشو خیلی دوست داشتم...)

بعدم گفتم این نوید هم از دست رفت سره دوسته ناباب! (به شوخی گفتم)

گفت شیطون ! دوسته نابابه دختر یا پسر !

که یهو گفتم نوید غلط میکنه دوسته ناباب دختر داشته باشه ! دهاااا!

خندش گرفت و گفت مامان بزرگ!

گفتم خودتی...

بعد دوباره لحنم جدی شد و گفتم سیگار میکشی هنوز ؟

گفت بر فرضم که بکشم چه فرقی به حاله تو میکنه؟

منم گفتم دیگه اونش به تو مربط نیست مهم قولیه که به من دادی . خدا شاهده بری سمتش به بابات میگم!

گفت چرا تهدید میکنی خب ! نه بابا همون یه بار که کشیدم و اونجوری کردی واسم بس بود!!!

یهو جدی شد و گفت نگین بعضی وقتا که اینجوری میبینمت میفهمم خیلی عاقلی و بزرگتر از سنت میفهمی...و اینکه هر مردی با تو باشه خوشبخت میشه.به خاطر مهربونیت و اینکه همیشه حواست بهش هست و تنهاش نمیذاری...

گفت ولی تو یه شخصیت هم داری که وقتی قاطی میکنی میاد و عقل و منطق سرش نمیشه . بعد گفت مثه همین الان که گریه میکردی و قطع کردی.

بعد با قهر گفتم میلاد!

بعدم شروع کرد با یه حالت بامزه مثه من گریه میکرد ...

زدم زیره خنده و گفتم ادامو در نیار !

هر چی میخواستم جدی باشم نمیذاشت و میخندیدم ...

بعد هم گفت سعی کن اون شخصیت خوبتو همیشه داشته باشی ... اینجوری خیلی موفقی .

 گفت حلالم کن و منم مثه همیشه گفتم ازت به دل نگرفتم که حلالت کنم...

 

خیلی روزه خوبی بود . میلاد اون روز دروغ نگفت...حتی گفت حرفاش راجع به عشقش به من حقیقت بوده...  همش تاکید میکرد به خاطره خودم بوده

نمیدونم حرفای اون روزش راست بود یا دروغ ...ولی من حس کردم داره راست میگه.چون صداش مثه همیشه حالته دروغ نداشت و حس کردم خیلی با اطمینان و محکم حرف میزنه

بعد هم که گفت حالا چی کارم داشتی ؟

گفتم پسه آفتابگردونم و میخواستم .

خندید گفت ای ول چه باحال من همین الان به مهدی پستو دادم که بده بهت! آخه سایتو واگذار کردم و دیگه میتونی بیای ...چون دیگه من نیستم . منم گفتم میخوام یوزرمو حذف کنم ... و حذف کردم.دیگه هیچکی تو سایت نموند.همه رفتن ...

بعد هم میلاد تو وبلاگش نوشت ، یه زمان این سایتو ساختم واسه فراموش کردنه کسی که عاشقش بودم ...حالا همون سایتو میبندم واسه فراموش کردنه خاطراته یه نفر دیگه ! عجب دنیایی شده ...

(مهدی گفت منظورش از فرامشو کردنه یه نفر دیگه تو بودی ...)

بعده یه مدت هم وبلاگشو بست و فقط آیدیش موند و من ارتباطم باهاش خیلی خیلی کم بود و خیلی کم ازش خبر داشتم ...

 

چند تا قسمته داستانو با هم زدم ! خیلی وقت بود آپ نکرده بودم داستانمو