X
تبلیغات
رایتل

هیچستان ♪

آدمک آخر دنیاست بخند...

یکشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 09:48 ب.ظ

هر جایی جز خونه...

خدا رو شکر که کلاس زبانمم درست شد . تصمیم داشتم این ترمو نرم چون برنام سنگینه .بعد با خودم گفتم اگه برم بیشتر از خونه دور میشم و بهتره ...

این شد که با هر بدبختی بود رفتم.

یعنی الان برنامم جوریه که دو روز رو یه شعبه ی کلاس زبان میرم و یک روزش و یه شعبه ی دیگش ! (به خاطر برنامه ی سنگینم ساعتاش جور نمیشد !!!)

حالا دیگه میتونم بقیشم به بهونه ی درس خوندن و تحقیق و این جور چیزا دانشگاه بمونم.الانم وقتی برمیگردم یه سلام میکنم و میرم تو اتاق و بیرون نمیام.

بابام هم حسابی از دستم عصبانی میشه . چون سعی میکنه آشتی کنه و با مهربونی سلام کنه ولی من دوباره کاره خودمو میکنم و دورو برشون آفتابی نمیشم ...

اینقدر دلم پره ازش و اینقدر با اعصابم بازی شده که نمیتونم هیچ جوری کنار بیام ...

بابامم اینجوری که میشه عصبانی تر میشه ...

ولی بذار بفهمه بچه ی بی احساس یعنی چی .

یادمه وقتی سوم راهنمایی بودم هی میگفت درس نمیخونی. هر چی من میگفتم میخونم میگفت نه ! کلا منم لج کردم و حتی کتک هم خوردم و بابام گفت دیگه نمیذارم بری مدرسه.(آخرین باری بود که کتک خوردم قبلشم اصلا نمیزد بابام شاید 1 یا دو بار دیگه تو کله عمرم! ) منم قهر کردم و بابام هر کار کرد آشتی نمیکردم.درسته بابام اینجوری میکنه ولی خیلی دوسم داره(حتی عمه و عموهامم گفتن).اون زمان هم همین کارا رو میکردم ولی اون موقع خودمم عذاب میدادم.غذا نمیخوردم . تمام کارای خونه رو انجام میدادم و وقتی کسی میگفت بسه میگفتم من تو این خونه فقط یه کلفتم لازم نیست بیشتر ازین بهم محبت کنین! بابام برام بلیط استخر میگرفت پول میخواست بهم بده هی مینشست باهام شوخی کنه ولی هیچ مدلی کوتاه نیومدم. حتی پول هم ازش قبول نمیکردم و میگفتم من یه کلفتم همین قدر که بهم جا دادین و غذا بسه نیاز به پول ندارم! 

حالا میدونید جالب چیه ؟ اینکه معدله امتحان نهایی سومم 19.75 شد !

بابام واقعا مونده بود چی بگه !اون زمان هر چی میگفتم من کم درس میخونم ولی مفید میخونم باور نمیکرد!بعد از این قضیه هیچ وقت به درس خوندنه من گیر نداد! حتی واسه کنکور که اون قدر کم میخوندم! و آخرشم رتبم 700 شد و متوجه شد مفید خوندن یعنی چی !


***

خلاصه فقط موقع شام که میشه میام و واسه اینکه حرفی هم از بابام نشنوم و بهونه دستش ندم زودی ظرفا رو هم میشورم و دوباره اتاقم... 

من یا لج نمیکنم یا وقتی لج کنم بدجور لج میکنم!

فقط ایندفعه فرقش اینه که دیگه اون بچه مدرسه ای نیستم که صب تا شب مجبور باشم تو خونه باشم ... حالا میتونم هر چی میخوام برنامه هامو ینگسن کنم که نباشم ...

ارتباطم با بچه ها دانشگاه بیشتر شده . امروز خودشون بهم گفتن بیا و رفتیم تریا و چایی خوردیم با هم کلی حرف زدیم ...

هیچ وقت بین جمع بچه ها نمیرم و همیشه تنهایم.مگه که نسرین بخواد بره پیششون که منم باهاش میرم.

با یه نفر دیگه هم صمیمی تر شدم.اسمش مهساس . خیلی دختره خوبیه و دوسش دارم. تو این مدت که عید بود با وجود اینکه خیلی من بینشون نمیرم و کسی نمیشناستم میومد و تو وبلاگم حالم و میپرسید و حرف میزد و خوشحالم میکرد ...

خیلی گوشه گیر شده بودم. ولی دارم سعی میکنم این وضعو تغییر بدم که حداقل بیرون خونه راحت باشم

البته بقیه از من فراری نیستن من از بقیه فراری ام ...

تا حدی که بچه ها بهم میگن خیلی مرموزی و شخصیت خاصی داری.


***


کلا این مدته بدجوری بیتفاوت و مزخرف دارم میشم ! ولی خیلی از خودم راضیم ...

بذار بی عاطفه باشم ...

بی عاطفه باشم واسه کسایی که نذاشتن خودم باشم و هیچی براشون مهم نیست

راست میگن که تنها بنایی که هر چه قدر بیشتر شکسته بشه محکم ترمیشه قلبه!

اینقدر قلبم میشکنه و اینقدر همه با منو احساسم بازی کردن که همونی که گفتم ...شدم یه آدم که روحش مرده ...


***


خیلی چیزا برام بی ارزش شده ...


چه قدر قاطی پاتی و چرت و پرت نوشتم ! میخواستم فقط واسه خودم نگهش دارم ! ولی میذارمش تو وبلاگ ...