X
تبلیغات
رایتل

هیچستان ♪

آدمک آخر دنیاست بخند...

سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 05:13 ب.ظ

کاش درک میکردی ...

بابا کاش میفهمیدی الان وقته این حرفا نبود ...

کاش میدیدی چه جوری دارم بغضم و میخورم و اینقدر امروز بغضم و خوردم که صدام دو رگه شده ...

کاش حداقل میپرسیدی و بعد میگفتی ...

کاش اون شب میدیدی که چه طور تا ساعت 3 بیدار بودم و از شدت مریضی و لرز و سردرد به خودم میپیچیدم ...

کاش میدونستی اون شب هیچ کدومتون و بیدار نکردم تا بدخواب نشید ... 

کاش میدونستی از دیشب فقط 4 ساعت اونم به زور تونستم بخوابم...

کاش حداقل فردا این حرفا رو میزدی ...

نه امروز که به اندازه ی کافی داغون بودم ...

وقتی بابام  باهام اینجوری رفتار میکنه از بقیه چه انتظاری دارم ؟


خدایا با همه ی اینا شکرت ...


یه آبجی مینوی مهربون دارم که امروز به خاطرش حداقل واسه چند لحظه غمم و گذاشتم کنار که چشای قشنگش بارونی نباشه ... 

خدایا ازت ممنونتم که وقتی داشتم گریه میکردم مینو رو فرستادی که با حرفای قشنگش واسه چند لحظه هم شده آروم شم ...

وقتی اس ام اس داد :

"خدایا اگه صدامو میشنوی آبجی نگین حالش خوب نیست. من دیگه عادت کردم.ولی نگین عزیزه منه . کمکش کن "

چه حسی قشنگی داشتم ...

خدایا هر چند خودت میدونی چه جوری بغض تو گلوم داره اذیتم میکنه ...ولی از ته دل شکرت میکنم ...


داداش ابوالفضلم که دیگه دومی نداره ... اگه نبود نمیدونم تا الان چند بار کارم به بیمارستان روانی کشیده بود ...



بابا میخوام باهات قهر کنم ... خیلی ازت دلخورم ... 

فک نمیکردم کمترین وضعیت جسمی و روحیم و متوجه نشی ...