X
تبلیغات
رایتل

هیچستان ♪

آدمک آخر دنیاست بخند...

چهارشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 04:17 ق.ظ

تنفر...

عجب زندگی شده ...

دوسم داره خیلی زیاد ... از خیلی وقتم هست که دوسم داره ...

متاسفانه منه احمق نفهمیدم !

میگه خیلی دوست دارم نگین خیلی زیاد ... ولی نمیخوام و نمیتونم به دستت بیارم !

ولی میدونه که من خاصم ! خاص تر از همه ! تاثیر گذاریم رو اون و بقیه خیلی زیاده ! انرژی فوق العاده ای دارم ! حتی حرفام و رفتارام باعثه جذبه بقیه میشه !!!

نمیتونه ببینه یه خورده دارم زجر میکشم !

عجب !

براش هیچی مهم نیست ! نه سنم ! نه تیپم و نه قیافه ! چون اون جسممو نمیخواد !!!

آها یادم رفت بگم ! معتقده خیلی بزرگتر از سنم میفهمم و خیلی درکم بالایه ! 

حاظره هر چی میخوام برام باشه ! دوست !برادر! عاشقم باشه ! و غیره ! میگم ای بابا این که شد نقش بازی کردن ! میگه نه بین همه ی اینا یه چیزه مشترکه اونم حسه قوی دوست داشتنه ...

و باز هم عجب !

من نمیدونم ! چه گیری کردیم ! یکی میاد حاله ما رو میگیره بعد میره نفره بعدی میاد دوباره میخواد حاله ما رو بگیره !

خوبه تو این مسائل اخیر بلوغ فکری به حدی رسیده که بفهمم چی تو کلشون و با چند تا سوال ته و توشو در بیارم !

میگه من جوونه 20 و 25 ساله نیستم که بخوام شب عاشق شم و صبح فارغ !


 ایشون دوست داشتنشون زیر مجموعه ی عشق نیست ولی این دو لغت همو میپوشونن!

بابا چه بدبختی گیر کردیم داریم با یه استاده دانشگاه حرف میزنیم ! بابا یه کلمه ! عاشقی یا نه ؟!

میگه من نمیخواستم هیچ وقت حسمو بفهمی ولی فهمیدی ...

خب میگم مامان جان تو که میدونی من تیزتر ازین حرفام و فقط عادت دارم خودمو بزنم به نفهمی ! پس یه کلام عاشقی یا نه !؟

آره عاشقتم ...ولی نمیخواستم بدونی ...چون عشقه من یه طرفست ... من حسی دارم که اسم نداره ...حسی که نمیتونم بهت بگم ولی میدونم تو چه قدر خوبی ... انگار سالیانه که میشناسمت ... وقتی گفتی برام مثه یه عمویی ناراحت نشدم خوشحال شدم که تو حسی نداری و ضربه نمیخوری ...وقتی بدونم تو خوبی من بقیه چیزا رو با هر بدبختی تحمل میکنم ... مهم خوب بودنه تویه نگین ... تو خیلی ناز و مهربونی ...

بهش گفتم کاش هیچ وقت باهام آشنا نمیشدی ... کاش یهویی وارده زندگیت نمیشدم که اینجوری بشی ...

میگه هیچ وقت این حرفو نزن نگین ... این چند روز که تو بودی از بهترین روزای زندگیم بود ... اگه حسمو نمیفهمیدی هیچ وقت نمیگفتم و به اینکه باشی راضی بودم ولی الان که میدونی دیگه نمیتونم...نمیتونم هیچ جور به این قضیه ادامه بدم ...ولی به خاطره خودم نیست ...

نگین خیلی نازی ...خیلی دوست دارم ...خیلی برات ارزش قائلم ...منو ببخش ...



خیلی ازش متنفرم . حالم ازش بهم میخوره نمیدونم چرا ! اولش دلم براش میسوخت ولی حالا حالم ازش بهم میخوره !

دو برابر سنه من سنشه ! استاده دانشگاه شریف ؟! امیر کبیر!؟ به درک! هر چی هستی باش !

فقط میخوام داد بزنم ! خودمم نمیدونم چرا اینقدر عصبانی و پریشونم میکنه !

از دیشب که این حرفا رو شنیدم تب و لرز دارم ! بدجوری پریشونم ... بازم نمیدونم چرا ! البته باز هم نازگل بود و بهش گفتم همه چیو ... آرومتر شدم . اگر نه اولش که دیوانه بودم!

حسه اینکه من چی کار کردم که اون پیشه خودش این فکرا رو کرده یا اینکه حسه اینکه یه پسره 35 ساله ...!


- هنوز تو شوکه اون حرفام!

خواهش میکنم هیچ کس هیچ کس هیچکس چیزی در مورد ماهیت قضیه ازم نپرسه که نمیتونم بگم! فقط اگه راهنمایی خاصی دارید خوشحال میشم خصوصی بشنوم واسه همین نظرات رو هم بر میدارم!فقط خواهش میکنم همین جا باشه و سوالی از من نکنید و همچنین تو چت هم حرفی نزنید . فقط همین جا تو صندوق پستیم ...


و در آخر این قضیه تموم شدست . فقط جالب بود برام !



*این قولی که به ابوالفضل داده بودم باعث شد نتونم با دلم تصمیم بگیرم و دلم نسوزه و محکم برخورد کنم ...