X
تبلیغات
رایتل

هیچستان ♪

آدمک آخر دنیاست بخند...

پنج‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 06:19 ق.ظ

همه دارن میپرن ! :"(

ساره پر ...

علی پر ... 

یگانه پر ...

موچه پر ...

نیما پر ...



وقتی ساره رفت هرکاری کردم که پیداش کنم ... حتی به دوست پسرش رو انداختم! ولی نشد که نشد ...

یگانه هم که هیچی ندارم که پیداش کنم ...

فک کنم خودم تنها کسی باشم که بعده 3 سال هنوز گم نشدم !

اولین وبلاگ خاطراتتم تقدیر سوخته ...

دومی دختری در آرزوی پرواز ...

سومی خاطرات آلبالو خانومی (که هنوز هم توش مینویسم)

و چهارمی وبلاگ هیچستان ... 

اولی و دومی رو بستم .

چرا اینقدر زود به آدمایی که هنوز ندیدمشون دل میبندم و میشن عزیزتر از دوستای واقعیم ؟!

نکنه جدی جدی مشکلی دارم !



بسی حالمان گرفته است ! 

شاید خنده دار باشه ! ولی اینقدر دلم و میشکنن همه خواسته و ناخواسته که شبا که میخوابم میگم خدایا ! نازگل و مینو رو همینجوری نیگه دار ! تا آخرش دلمو نشکونن ! حتی یه ذره ! ...آخه هر وقت به کسی فکر میکنم که دلم و شکسته ناخواسته این دو نفر تو ذهنم میان . آخه هیچ وقت حتی ذره ای از دستشون دلخور نشدم و همیشه خوشحالم کردن ...جالبه بدونید این دو نفر رو هم بنده ندیدم اصولا و اینقدر دوسشون دارم و برام مهمن! 


خیلی سعی میکنم دوباره نرم تو خودم ...مثه دو سال پیش ولی واقعا روم فشاره و دارم اذیت میشم . از همه چی خسته ام ... انگیزه ای هم واسه ادامه ندارم ! سعی کردم حتی روزایی که کلاس ندارم رو خونه نباشم تا کمتر فکر کنم . 


بعضی وقتا فک میکنم واقعا یه تختم کمه ! دو تا شخصیت کاملا متضاد دارم  !یه شخصیتم (که ظاهریه بیشتر ) شدیدا شاد و سر زنده و سره حال ! ولی باطنم اینیه که اینجا مینویسم !

این تنها تناقضیه که تو زندگیم دوسش دارم !

کی باور میکنه نویسنده ی وبلاگ آلبالو من باشم ! ؟

کامنتای اون وبلاگم و که میخونم همه خوشحالن ازین که خوشحالم !

البته من وقتی شادم تظاهر به شادی نمیکنم ! در اون لحظه واقعا شادم ! ولی لحظه ایه و زمینه ی اصلی احساساتم غمگینه ... 




پی نوشت : 


- قربون آبجی مینوم برم من که وقتی فهمید ناراحتم زنگ زد و با حرفای قشنگش کلی دلم و شاد کرد ... آبجی من تو یه فرشته ای ...


- یه دلیل کوچولو ولی شدیدا تاثیرگذار (روی خودم) واسه تغییر قالب دارم ! یه مدت قالب رو عوض کردم که اون دلیل برام کمرنگ شه ...