X
تبلیغات
رایتل

هیچستان ♪

آدمک آخر دنیاست بخند...

سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1389 ساعت 05:53 ب.ظ

خواهر کوچولویه خودم مینوووو:*

یه روز تویه وبلاگ قبلیم یه کامنت از یه دختر مهربون به اسمه مینو برام رسید که پر از محبت و مهربونی بود ... 

وقتی رفتم به وبلاگ این خانومی دیدم یه دختر به اسمه مینو وبلاگو مینویسه و وبلاگش پر از اسمه خدا و حرفای خشگلیه که این دختر خانومی به خدا زده ... یه عالمه حرفای قشنگ و پاک ...   

گذشت و گذشت ! اتفاقاتی افتاد که مینو شد اولین کسی که تو کله اینترنت بهش گفتم آبجی خودم و شد یکی از مهربون ترین آدمایی که تو عمرم باهاشون دوست بودم ...  

این ارسال و میخواستم زودتر بزنم ولی میترسیدم خودش نخونه اینجا رو  الان که میبینم یه مدته برام کامنت گذاشته این ارسال و نوشتم که خودشم بخونه و بفهمه چه قدر دوسش دارم ...  

مینوی من مهربون ترین دختریه که من تو کله زندگی باهاش برخورد داشتم ... کسی که وقتی حرف میزنه با شنیدن صداش تمام غمای دنیا یادم میره و دوست دارم فقط گوش کنم  کسی که وقتی غمگینه حاظرم هر کاری بکنم که دله مهربونش دیگه غم نداشته باشه ...  

اولین کسی که تونست بعده میلاد برام مهم باشه ... کسی که تونست اون قلب یخ زده ای رو که میلاد درست کرده بود با مهربونی و ایمان قشنگش به خدا آب کنه  

 

مینو جونم همه جوره هواتو دارم    الان یه آرزوی بزرگ به آرزوهام اضافه کردی ! این که یه روز ببینمت  

 

پی نوشت :  

- شب یا فردا صبح داستانمو آپ میکنم . دو قسمتشو با هم نوشتم

-منبع این عکس خشملایی که می ذارم تو لینکام هست (به اسمه شارونا) ممنون شارونای عزیز