X
تبلیغات
رایتل

هیچستان ♪

آدمک آخر دنیاست بخند...

سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:03 ق.ظ

ملیکا ...

فک کنم اون دوستاییم که از وبلاگ قبلیم منو میشناسن و میخوندن خاطراتم و ملیکا رو میشناسن (همون خاطره ی ملیکا و دل رحمی آلبالویی!)

ملیکا همون دوسته کوچولومه که 5 سال از من کوچیکتره . همون کوچیک ترین عضو کلاس زبانی که میرم . همون طور که گفتم ملیکا خیلی دوسم داره و منم خیلی دوسش دارم .

خیلی وقت بود که ندیده بودمش . اول اون غایب شد بعد من غایب شدم بعد اون غایب شد بعد دوباره من غایب شدم ! یعنی 4 جلسه همو ندیده بودیم .

امشب که تو کلاس دیدمش خیلی دپ بود . چشماشم قرمز بود فهمیدم گریه کرده ...

اینقدر جیگره که وقتی تو اون حالت دیدمش داشتم دیوونه میشدم!

خیره شدم تو چشاش ! گف چرا اینجوری نگام میکنی !؟ گفتم واسه اینکه با زبون خوش بگی چته !!!

گفت چیزیم نیست ...

گفت آره کاملا مشخصه !

گفت گریه میکنماااا!

گفتم خب اینجوری با تعریف علت ناراحتیت گریه کنی بهتر ازینه که با کتک خوردن به دسته اینجانب گریه کنی ! حداقل اون موقع درد نمیکشی گلم !!!

چپ چپ نگام کرد و آروم خندید ! ولی بعد چند ثانیه دوباره اخماش رفت تو هم ...

از اول تا آخر کلاس مرتب هی میگفتم ملیکا خانومیم چت شده آخه شما !

 ملیکا میگی یا کتک!؟

ملیکا منو که میشناسی یهو عصبانی میشما !

ملیییییییییییییییییییییی!

آخره کلاس بالاخره ولش کردم !

یهو دیدم با یه حالت خاص نگام میکنه ... به روم نیاوردم . دستشو گذاشت رو دستم ...

گفت نگین یه سوال بپرسم دعوام نمیکنی ؟

گفتم نه عزیزم بگو ...

با یه حالت خجالت گفت با من قهری !؟ هنوز سره اون قضیه از دستم ناراحتی ؟! (تو همون ملیکا و دل رحمی آلبالویی نوشته بودم که ملیکا حرفایی زد بهم که کلی ناراحتم کرد و روزه بعدش تو کلاس زبان اینقدر گریه کرد و من اینقدر قربون صدقش رفتم و قسمش دادم که آشتی هستیم که ول کرد! و ایشون منظورشون همون قضیه 2 ماه پیش بود !)

گفتم نه قهر نیستم ناراحتم نیستم ...

گفت یعنی دوستمی هنوز ؟

گفتم آره !این چه حرفیه ...

و بعد فهمیدم دقیقا همون حسی و داره که خودم تو ارسال قبلیم نوشتم ...

واسه همین بهش گفتم ملیکا منم مثه تو تنهام ...غصه نخور ... درست میشه .

با تعجب نگام کرد و گفت تو از کجا فهمیدی ؟

هیچی نگفتم و خندیدم و بعد که دیدم خیلی چپ چپ نگاه میکنه گفتم بخوای نخوای دوستتم ملیکا خانومی !

و بعد یه خورده آروم شد....

خیلی دوسش دارم ...خیلی ...

بچه است ...یه بچه ی مهربون و صادق و شیطون ...

دوسته کوچولویه من ...   

 

پی نوشت :

-سکوتم واسه خودمم آزاردهندست ! چه برسه به بقیه که معنیشو نمیدونن ...  

-داستانم رو هم سعی میکنم زودی آپ کنم ...شرمنده اگه دیر شد . واسه نوشتنش نیاز به تمرکز زیاد دارم.