X
تبلیغات
رایتل

هیچستان ♪

آدمک آخر دنیاست بخند...

یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389 ساعت 10:11 ق.ظ

تنهایی...

اینو دیشب نوشتم ... اول دادم داداشیم و سارا خوندن  

 

این منم ... 

دختری در آن سوی پرچین های نیستی ... 

عمق نبودنم به اندازه همه ی واژه های باران زده ی تنهاییم شده  

بی او واژه هایم چه غریبانه به سکوت محکوم شده اند ... 

و من چه کودکانه در اسارت آن صلیب اهورایی به بند کشیده شدم ... 

 

حالم اصلا سره جاش نیست ...  

ولی این دفعه بر خلاف همیشه میدونم چم شده ...  

از همه چیو همه کس بریدم ...  

ازاینکه کسیو دوست داشته باشم یا کسی منو دوست داشته باشه ...  

از هر نوع احساسی ... 

 

دیروز از صبح بغض داشتم و دپ بودم . رفتم دانشگاه مامانم تا دوستای قدیمیمو بعد از 5 سل ببینم . همونایی که گفتم دانشجوی مامانم شدن .  

چه قدر دله یکیشون برام تنگ شده بود ... مرتب دستمو می گرفت بهم خیره میشد .  

دیدنشون حالمو بهتر کرد ... قول دادم که بازم برم پیششون . 

 

وقتی برگشتم سعی کردم یکم بخوابم که حالم بهتر شه ولی نشد ... تنها کاری که به ذهنم میرسید اس دادن به داداشیم بود و یه حرف زدن معمولی با اون ...  

اونم که این قدر مهربونه که تا آخرش جوابمو میداد حتی شده با تاخیر ...  

شب شد هر کار کردم اقتصاد بخونم (امروز میان ترم دارم ) نشد . بغضم سنگینی میکرد رو گلوم ...  

دراز کشیدم که بخوابم ساعت 12 ولی هر کار کردم نشد ...  

یاده میلاد افتادم ... گفته بودم هر شب ساعت 12 به ماه نگاه کن و تو هر موقعیتی فقط اسممو به خاطر بیار همون موقع منم به ماه نگاه می کنم ...  

داداشیم یکم اس داد ...  

دلم خیلی گرفته بود ...  

تنهایی داشت خفم میکرد .  

تا اینکه بعد از یه حرف مهربونش زدم زیره گریه ...  

با همون حالت رفتم پشت پنجزه ی اتاق ...ماه و دیدم ... بهش خیره شدم و یاده قرارم با میلاد افتادم ...  

خدایا یعنی اونم قرارمون و یادشه ؟   

خلاصه با حرفای داداشم هر جور بود خوابم برد ...  

خوبه هر چیو که ندارم این داداشو دارم ...

 

یاده فیلم awake افتادم ... 

آخره فیلم که پسره به قلب احتیاج داشت مادرش قرص اعصاب خورد تا سکته ی مغزی کنه ...  

و اینجوری شد که قلبشو به پسرش دادن ...  

 

از دستتون دلخورم ...  

فک میکردم تو نت آدما رفتارشون متفاوته ...  

ولی نیست ...  

حس میکنم اینجا هم محکوم به نابودی و تنهاییم ...  

دیگه از هیچکس هیچ انتظاری ندارم ... 

منم و تنهایی و یک حسه غریب که به صد عشق و هوس می ارزد ...  

 

پی نوشت : 

-نمیخوام کسی یک کلمه در موردش تو دنیای واقعی باهام حرف بزنه حتی یک کلمه ... 

دیگه احتیاج به کمک هیچکس ندارم ...  

با اولین حرفی که تو دنیای واقعی بشونم از نوشتن خاطراتم تو این وبلاگ واسه همیشه دست میکشم ...  

پس اینجا رو هم ازم نگیرید ...